شورش می کنم
به هواخواهی همه ی قاصدک های بی کفن
که آرزوهایم را بی منّت به دوش می کشند
بغض می شوم
تمام لحظه های غمزده ی انتظار فردا را
که دستهایم زیر چانه، خوابِ زندگی می بینند
کم می شوم
از بسیاری دقیقه هایی که از من گذر می کنند و پشت سر...
جا می مانم با چشمانی مسخ شده و رویایی..
مبهوتِ این جاده ی نیامده.............
دلتنگ می شوم
زانوانم را در آغوش می کشم
غبارِ خاموشی ام می پراکَنَد و من...
به سکسکه می افتم
شکایت های فروخورده ام را هق هق می کنم
شاعر می شوم
طاق باز.. رو به آسمان... پای سایبانی تنومند
قطره قطره انگار.. ریشه خواهم شد...
بی اندوهی، حرفی، تکانی...
بی حتی اندک خاطره ای....
زندگی می شوم
بدون دغدغه ی دیروز و امروز و آنچه در راه، به انتظارم سبز می شود..
از لحظه نخواهم گذشت.. هر چه باداباد...
از لحظه نخواهم گذشت.. هر چه باداباد...
عالیه
ای جوونم ، چقدر خوشحالم کردی با اومدنت ..
تصدقت رابی عزیز
قربانت.. شرمنده نمی تونستم واسه بلاگفا کامنت بذارم وگرنه زودتر از اینا میومدم
میگن اگه راز رو کسی بدونه عین دوتا انگشت کنار هم انگار ۱۱ نفر فهمیدن سه نفر ۱۱۱ چهارنفر ۱۱۱۱.من با این حرف موافقم ولی یه استثنا داره بنده خدا قاصدکه حتی اگه دهنش لق باشه زیاد عمرش کمه اونقدی کم که حتی به جایی که باید بگه هم نمیرسه
تشبیهت عالی بود.بی کفن.
آره... یهویی دلم واسه قاصدکا سوخت و واسه اونی که دلشو به قاصدکه خوش کرده که آرزوشو بهش میگه...